تبليغاتX
گنجینه
گنجینه داستانهای شنیدنی

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید دشوار و کند. و دور ها همیشه دور بود.
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
پرنده ای در آسمان پر زد سبک. و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:
این عدل نیست این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.
من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی.
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد.
چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.
و هر بار که می روی رسیده ای.
و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست
تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی.
پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگز نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
"رفتن حتی اگر اندکی"
و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت   توسط سعید   | 

 

هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي. بدان که آن از
 کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او.

ديگران رو ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي - زرتشت

هدف چيزي نيست كه تو بخواهي به آن برسي...هدف به تو مي رسد و فقط زماني تو را مي يابد كه تو آمادگي داشته باشي...نه قبل از آن

هرگز چهار چیز را در زندگیت نشکن: اعتماد، قول، دوستی و قلب. چون وقتی که اینها بشکنند، صدا نمی کنند اما درد زیادی به جا می گذارند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

زندگی مثل بالا رفتن از یک کوه می مونه. خیلی سخته. خیلی باید مراقب باشی تا سقوط نکنی. کوه پر از صخره های ناجور و جاهای سست گول زنکه که هر آن ممکنه بلغزه و زیر پاتو خالی کنه.
کلی سختی می کشی، کلی به خودت فشار میاری، کلی تحمل میکنی و کم کم بالا میری. اما یک لحظه، فقط کافیه یک لحظه حواست پرت بشه، یک لحظه بی دقتی کنی، اشتباه کنی. اون وقته که سقوط می کنی ته دره. می رسی به جای اولت. شاید هم پایین تر.
باز باید دوباره تمام راه رو از اول شروع کنی، دوباره از صفر بالا بیای. شروع کنی به بالا اومدن. اما این بار مصمم تری که تا بالای بالا بری. که حواست را جمع کنی که اشتباه نکنی. اما این کوه خیلی نامرد و فریب کاره. باز گمراهت می کنه. باز حواست را پرت می کنه. و تو باز سقوط می کنی.
و دوباره و دوباره ....
وبا هر سقوط چیزی از تو کم می شود. و با هر سقوط چیزی از تو کم ...  و با هر سقوط چیزی از تو ....
و شاید به جایی برسی که دیگر نتونی بلند شوی .... و هیچ کس تو را به خاطر افتادنهات سرزنش نمی کنه. و هیچ کس به خاطر افتادن هات شانس دوباره بالا رفتن و دوباره امتحان کردن را ازت نمی گیره. و تو می تونی هر بار که افتادی دوباره امتحان کنی. اما ... اما مواظب باش، که بعضی افتادنها دیگه برگشتی نداره !
اما امیدی در تو هست. امید بالا رفتن و رسیدن. که تو را بعد از هر سقوط مصمم تر می کنه. که بعد از هر سقوط تو را با نیروی بیشتری به بالا رفتن وا می دارد. که این بار باید حواست را بیشتر جمع کنی که اشتباه نکنی. که تحمل کنی سختی های راه رو ... تا به قله زندگی برسی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

الحمد لله رب العالمين

الرحمن الرحيم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط سعید   | 

وقتی این داستان رو خوندم احساس کردم که چقدر کوچکم...

رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینهای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.
  هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.
  رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است!

 از وبلاگ مهمون تازه وارد

جبران خلیل جبران می گوید:
تو بارها می گویی خواهم داد، اما به آن که سزاوار باشد. ‏درختان باغ تو چنین نمی گویند، و گله های چراگاه تو نیز هم. این ها می دهند تا زندگی کنند، ‏زیرا ندادن همان است و مردن همان. ‏
بی گمان آن کس که سزاوار دریافت روزها و شبهای خود باشد، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست. ‏و آن کسی که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد، سزاوار است که جام خود را از جوی ‏باریک تو پر کند.
مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خود را باز و غرور خود را بی پرده کنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بی شرم ببینی؟ نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی. زیرا که به راستی زندگی است که به زندگی می دهد و تو که خود را دهنده می پنداری، شاهدی بیش نیستی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
 
 عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
 
 
 
 دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
 
 مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.
 
 
 
 دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
 
 آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
 
 
 
 دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
 
 شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

سلام


وقتی این وبلاگ رو شروع کردم می خواستم چیزایی را که بلد بودم، چیزایی قشنگی را که داشتم با بقیه شریک بشم، اما تو این دوسال بیشتر از اینکه چیزی بدم چیزایی گرفتم. خیلی چیزا به دست آوردم. خیلی چیزا یاد گرفتم. یعنی یه جورایی وارداتم بیشتر از صادراتم بوده. دوستای خیلی خوبی پیدا کردم. با آدمای خیلی بزرگی آشنا شدم که خیلی بهشون مدیونم.

می خواستم به این بهانه از همتون تشکر کنم.
خانی (کاغذ بریده ها)، نی (بشنو این نی)، درویش (شمیم بهشت)، سرور (کلمات قصار)، محیا (آهای رفیق)، قطره بارون (یار با ماست...)، نوید (پندهای زندگینرگسی،
مجتبی، محمد، علی، امیرحسین، وجیهه، مهدی، تنهاترین و همه دوستای خوبم که منو به اینجا رسوندن.

 و خدا هم که همیشه پشت منه و آدمها و راه هایی جلو پام می ذاره که منو بالا ببره.


می خوام سال سوم رو هم با همین مطلب شروع کنم که هر چی بیشتر می گذره می بینم که ما چقدر کوچکیم در برابر اون و چقدر باید قدر شناسش باشیم...

 

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیاید مفرح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
از دست و زبان که برآید                   کز عهده ی شکرش به درآید

بنده همان به که ز تقصیر خویش          عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش                        کس نتواند که به جای آورد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین

کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکند خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 

محتشم کاشانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

چقدر لذت داره وقتی می خونم که خدا به دفاع از آدم جلوی فرشته هاش وا  می ایستد و اونا را سر جاشون می نشوند. وقتی که میبینم که خدا پشت ما در می آد و از آدم طرفداری می کند، به آدم بودنم میبالم.
 اون موقعی که خدا آدم را آفرید و فرشته ها همه به صدا در اومدند که خدایا این چیه؟ چرا انسان را آ فریدی؟ که فساد کند و خونریزی؟ مگر ما تو رو این همه سال عبادت نکردیم؟ مگر ما تسبیحت نمی کنیم؟ و همه اعتراض کردند. و خدا جلوشون ایستاد که ساکت. چی دارید میگید؟ من چیزی از آدم می دانم که شما نمی دانید. بیخود اعتراض نکنید. و بعد عظمت آدم را به فرشته هاش نشون داد و گفت اگر میتونید اینطوری باشید. همه گفتند خدایا تو بزرگی. ما جز اونچه که تو بهمون یاد دادی چیزی نمی دانیم. و سر تعظیم فرود آوردند.
 
و چقدر دوست داشتنیه  اون لحظه که آدم جلوی اون هم فرشته، تو بغل خدا جا می گیرد ...
و خدا میگه تو رو دوست دارم و همیشه پشتیبان و مراقبت هستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

فَلَولا فَضلُ اللهِ عَليکم و رَحمتُهُ لَکُنتم مِنَ الخاسِرين.

 

و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، از زیانکاران بودید.

 

بقره - 64

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

 

وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند.

 وقتي ناراحتي جواب نده.

 وقتي عصباني هستي تصميم نگير.

 

 

 وقتي دائم ميگي گرفتارم،

 هيچ وقت وقت آزاد نخواهی داشت.

وقتي دائم ميگي وقت ندارم،

هيچوقت زمان پيدا نمي كني.

وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي،

اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

باز باران بي ترانه
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه

باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست

نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران، سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست

نمی فهمم

کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش، آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد

نمي دانم
نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست
نمي فهمم

ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم درکنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان

مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهرآرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجــــاي اين لجـــــن زيباست

بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب مي داند
که اين عدل زميني ، عدل کم دارد

از وبلاگ نسیم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه
نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
.
آرزومندم که
اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی
کنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد
اعتمادت باشد.

 

 

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و
نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم
یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی

 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی
دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد

 

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون
این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر
می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی

 

 

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به
جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی
و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند
.

 

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش
کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد
.
چرا که به این طریق
احساس
زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 

 

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش
همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

 

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه
سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است
»
فقط برای
اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

 

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی
داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف
برانید تا از نو بیاغازید.

 

 آرزوهای ویکتور هوگو

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

حتما تا حالا این مشکل براتون پیش اومده که وقتی می خواهید پنیر را با چاقو ببرید (پنیرهای تبریزی اصل) پنیر خرد میشود و ریز ریز. هر چی از چاقوی تیزتری استفاده می کنید باز هم فایده ندارد. راه حل ساده است. باید از یک چاقی کند استفاده کنید. یا از پشت چاقو برای بریدن استفاده کنید. این طوری دیگر پنیر خرد نمی شود.

 

همیشه لازم نیست تیز و برنده باشیم. لازم نیست همیشه از لبه تیز چاقو استفاده کنیم. گاهی لبه کند مسئله ما را بهتر حل می کند.

 

 

مطالب مرتبط : ابزار - مشکل ناسا - راه حل ساده است!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

خداوند گفت :دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ، از آنگونه که شما انتظار دارید ؛

  اما جهان هر گز بدون پیامبر نخواهدماند

   و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود ؛

  عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .و خدا گفت :اگر بدانید ؛حتی با با آواز پرنده ای می توانید رستگار شوید .

   خداوند رسولی از آسمان فرستاد ؛ باران، نام او بود. آنگاه که باران ،باریدن گرفت ،آنان که اشک را می شناختند

  رسالت او را دریافتند ،پس بی درنگ توبه کردند و رو حشان را زیر بارش بی دریغ خداوند شستند . و خداوند گفت:

  اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید .

   خداوند پیغام بر باد را فرستاد ،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . روزی توفان شد و روزی نسیم ،

  و آنان که پیام او را فهمیدند ،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . و خداوند گفت: آن که خبر باد را می فهمد ،قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن چنین است .

   خداگلی را از خاک بر انگیخت ،تا معاد را معنا کند ، و گل چنان از رستاخیزگفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد . و خداوند گفت : اگر بفهمید ،تنها با گلی قیامت خواهد شد .

   خدااوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند ، مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را دانستند ،پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ،که هیچ از آنها باقی نماند . و خداوند گفت : آن که به پیامبرآب ما اقتدار کند ،به بهشت خواهد رفت.

  و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است ،اما همیشه کافری هست که باران را انکار کند و با گل بجنگد ،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریارا ساحر .

خداوند گفت :دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ، از آنگونه که شما انتظار دارید ؛

  اما جهان هر گز بدون پیامبر نخواهدماند

   و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود ؛

  عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .و خدا گفت :اگر بدانید ؛حتی با با آواز پرنده ای می توانید رستگار شوید .

   خداوند رسولی از آسمان فرستاد ؛ باران، نام او بود. آنگاه که باران ،باریدن گرفت ،آنان که اشک را می شناختند

  رسالت او را دریافتند ،پس بی درنگ توبه کردند و رو حشان را زیر بارش بی دریغ خداوند شستند . و خداوند گفت:

  اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید .

   خداوند پیغام بر باد را فرستاد ،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . روزی توفان شد و روزی نسیم ،

  و آنان که پیام او را فهمیدند ،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . و خداوند گفت: آن که خبر باد را می فهمد ،قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن چنین است .

   خداگلی را از خاک بر انگیخت ،تا معاد را معنا کند ، و گل چنان از رستاخیزگفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد . و خداوند گفت : اگر بفهمید ،تنها با گلی قیامت خواهد شد .

   خدااوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند ، مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را دانستند ،پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ،که هیچ از آنها باقی نماند . و خداوند گفت : آن که به پیامبرآب ما اقتدار کند ،به بهشت خواهد رفت.

  و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است ،اما همیشه کافری هست که باران را انکار کند و با گل بجنگد ،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریارا ساحر .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

اَلَم يَعلم بِاَن الله يَری

 آیا نمی داند که خدا (همه جا و همه چیز را) می بیند؟

علق - 14

 

ایا نمی دانید که خدا می بیند اعمال شما را؛ چه آشکارا بدی کنید و چه خوبی؛ چه ریا کنید و یا پنهانی خوبی کنید؛ چه نیت خود را خوب کنبد و یا بد. چه در خلوت باشید و چه در منظر مردم. چه محتاج باشید و چه بخشنده. چه گرفتار باشید یا دستگیر.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت   توسط سعید   | 

دو تا کارگر از معدن آمدند بیرون. یکی از آنها صورتش سیاه شده بود اما اون یکی نه. یک نگاه به همدیگه کردند و رفتند که صورتشونو بشورند. میدونید چی شد؟ اونی که صورتش سیاه نشده بود صورتش را شست اما اونی که صورتش سیاه بود نه. می دونید چرا؟ برای اینکه هر کی به اون یکی نگاه کرد و فکر کرد که صورت اون هم مثل اون یکیه. (البته اون موقع هنوز آینه اختراع نشده بود !) ما هم گاهی از این اشتباهات خنده دار می کنیم. فکر می کنیم ما هم مثل اطرافیانمان هستیم. از روی ظاهر و کار اونها تصمیم می گیریم که چه کار کنیم بدون اینکه خودمون را تو آینه نگاه کنیم. و خوبیها و بدیهامون را ببینیم. شاد باشید همیشه
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط سعید   | 

یکی دو سال پیش با یک گروه کوهنوردی رفته بودیم غار بورنیک. تو روستای هرانده ده کیلو متری فیروزکوه. غار خیلی قشنگیه. هنوز توریستی نشده به خاطر همین هم طبیعی باقی مانده. تا انتهای غار رفتیم تا رسیدیم به یک تالار یزرگ که یک سقف ده دوازده متری داشت. یک گوشه نشستیم. تصمیم گرفتیم چراغ ها را خاموش کنیم و چند دقیقه ای سکوت کنیم. چراغها که خاموش شد داخل غار تاریک تاریک شد.هیچ روشنایی نبود. هیچی دیده نمی شد. حتی دیگه دوستام را که کنارم نشسته بودند نمی دیدم. دستم را تا جلوی صورتم بالا آوردم اما نمی تونستم دستم را ببینم. توی شبهای تاریک، وقتی برق نیست، باز هم یک کورسویی هست، از نور ستاره ها یا یک نور دور دست. اما اینجا هیچی نبود، ظلمات. دستم جلوی صورتم بود اما نمی دیدمش. فکر می کردم رو هوام. معلقم. اگر زمینی را که روش ایستاده بودم زیر پاهام حس نمی کردم فکر می کردم مردم. حس عجیبی بود. تاریکی مطلق. فقط سیاهی. یک کمی ترسیدم. با خودم فکر کردم به وقتی که خورشید نبود، ستاره ها نبودند، وقتی هیچی نبود و همه جا تاریک بود. عدم بود. بعد خدا همه چی رو افرید. نور را آفرید. همه جا روشن شد. یادم افتاد که گفته: الله نور السماوات و الارض. خداست نور زمین و اسمان ها. اونه که همه چی را روشن کرده. و اگه بخواد دوباره همه جا را تاریک می کنه. یک تاریکی ترسناک... تجربه خوبی بود. تجربه تاریکی مطلق. سیاهی. حس معلق بودن. حس اینکه می دونی هست اما نمی تونی ببینی. حس ندیدن. حس تنهایی. حس ترس تنهایی. حس مرده بودن. حس عدم. تجربه جالبی که همیشه توی ذهنم هست. روشن روشن. حیف که دیگه تکرار نشد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت   توسط سعید   | 

خیلی خوب باشه. قبول. این همه اصرار کردی، این همه التماس کردی که ببخشمت. باشه. قبول می کنم. می بخشمت. همه کارهایی که کردی، همه اشتباهاتت رو ندید میگیرم. پاک پاک. انگار از اول چیزی نبوده. خوبه؟ الان سفید سفیدی. مثل روز اول. حالا اگه راست می گی، از این به بعد مواظب خودت باش. مراقب باش که دیگه اشتباه نکنی. ببینم واقعا راست می گفتی یا نه. ببینم چقدر می تونی رو حرفت و رو قولت وایسی؟ . عید فطر بر همه شما دوستان مبارک !
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

اَلَم يَانِ لِلذينَ ءامَنوا اَن تَخشع قُلوبُهم لِذکرِ الله

 

آيا هنگام آن نرسيده است که دلهای مومنان به ياد خدا خاشع گردد!

 

حديد 16

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط سعید   |